تبليغاتX
My daily life adytum

امروز بازم مثل همیشه اومدم  به دیدن فردی که دیگه واسم داره یه شخصیت خیالی میشه...

دوستی که روزها و ماه ها رو باهاش بودم. جزو تنها کسایی بود که به خاطرش همه ی قرارهای مهم رو کنسل میکردم، فقط واسه یه لحظه دیدنش...

آدمی که به خاطرش چقدر جلو ملت ضایع شده بودم، حتی تو مدرسه جلو مدیر...!

ولی خودش خبر نداشت. خبر نداشت که چقدر دوستش دارم.

خبر نداشت. از دل من خبر نداشت. فکر کنم هنوز هم خبر نداره.

خبر نداره، واسه همین واسش اهمیتی ندارم.

خبر نداره، واسه همین همش من باید درکش کنم.

خبر نداره ...

 

اما امروز مثل هر روز دوباره اومدم ببینمش.

دیدمش، مثل هر روز. مثل هر روز تو ذهنم با خاطرات کم دیدمش.

مثل هر روز باهاش حرف زدم.

مثل هر روز انگار به خاطرش دیوونه شدم.

ولی انگار باید ترک عادت کنم. ترک عادتی شیرین.

ولی سخته عادت به کسی رو از سر بیرون انداخت.

انگار باید بتونم...

 

 

شاید اون هم مثل همه بم بخنده...

 

حداقل خوشحالم که با این کارها باعث شدم که یه لبخند رو لبش بیاد.

هرجا هست خوش باشه و سرحال.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:57  توسط Farshad  | 

دیروز که وایساده بودم کنار پنجره و داشتم به شهر و هیاهو و شلوغیش نگاه می کردم، هرکسی که رد می شد اگه با دقت به چهرش نگاه می کردم یه غم و اندوهی رو از توی چشاش می تونستم بخونم. پیر و جوون، پسر و دختر، هیچ فرقی بینشون نبود. یه لحظه زندگی و مفهومش واسم یه سوال شد.

 

این که اصلا واسه چی به دنیا میایم؟ وقتی اهمیتی نداریم

چرا وقتی یه خورده بزرگتر میشیم و شش هفت سالی از زندگی می گذره میفرستنمون مدرسه تا به اصطلاح درس یاد بگیریم. اما میریم تو جایی درس بخونیم که هرطور آدمی با هرطور شخصیت خانوادگی و با هرطور لحن صحبتی اونجاست. یه بچه که به قول بعضیا روح خداست و از هر نوع آلایشی به دور وقتی تو اون محیط قرار میگیره چه چیزا که تو سرش فرو نمیره و به طرز فکرش نفوذ نمی کنه.

 

دوازده سال، از بهترین روزهای زندگی رو به انجام کارهای اجباری - که به نظر من هیچ یادگیری توش نیست – رو تو محیط هایی اینچنینی سپری می کنیم و خوشحال از اینکه دیپلم گرفتیم.

 

باد به قب قب می ندازیم و با دیپلم - که تنیجه دوازده سال هدر رفتن عمر هست – به اینور و اونور میریم. آخر بعد از مدت کوتاهی به این نتیچه میرسیم که دیپلم به درد نمی خوره و تا وقت سربازی نشده بریم دانشگاه.

 

به جون کندن –البته ، نه بدبختایی مثل ما که با ید با خوندن سطر سطر کتابی مثل دینی و عربی وارد دانشگاه شن – و با کلاس تست رفتن و اینا قبول می شی دانشگاه به ظاهر تهران! چهار سال با خرخونی لیسانس رو می گیری و توهم ورت می داره که لیسانس داری. یه مدت می گردی و می بینی با لیسانس هم ول معطلی.

 

برو درس بخون واسه فوق لیسانس.به هزار بدبختی و سرکیسه شدن بابای بیچاره فوق لیسانس هم گرفتی و میری دنبال خوشبختی (بهتره بگم بدبختی). می بینی ای بابا، شغل فوق لیسانسایی مثل تو که پارتی ندارن مسافر کشی هست!

دوباره جون بکن درس بخون دکترا بگیر.

 

آخر که چی بعد از بیست و چهار سال درس خوندن چی شدی؟ یه استاد دانشگاه که باید با احمقایی مثل دوران جوونی خودت سر و کله بزنی.

 

می شینی فکر می کنی، می بینی الان سی و خورده ای سالته هنوز معنی زندگی رو نفهمیدی. سی سالته هنوز یه مسافرت بدون فکر و ذکر مشغول نرفتی. هنوز یه بار بدون ترس از اینکه فردا چی میشه سر روی بالش نذاشتی. هنوز یه بار وقت نکردی که کاری رو که دلت می خواسته انجام بدی، همش به خودت گفتی : "درس مهمتره، با درس آدم به جایی میرسه!"

بهترین لحظه های عمرت گذشت و کم کم داری پیر میشی.

یه روز که می ری بهشت زهرا یه فاتحه ای برای رفتگان بخونی، از کنار تازه رفتگان که می گذری و به سنگ قبر نگاه می کنی، چه چیزا که نمی بینی. "حداکثر سن این همه مرده ای که دیدم، چهل سال بوده!!"

 

فردا تو راه برگشت به خونه وقتی تو صف اتوبوس  - یا اگه مایه دار تر باشی تو صف تاکسی – روزنامه فروشی رو میبینی، تیتر مهمش اینه "سن سکته در ایران پانزده سال زیر حد جهانی است، یعنی سی و پنج تا 40 سال"

اینم بی خیال میشی و میگی اینا مال ماها نیست.

 

پنج شش سال، وقتی سر ماه مالی رسیده، خانومت داره پوشک بچه رو عوض می کنه و تو میری سرت رو بزاری رو بالش که یه هو یکی درگوشت میگه:

" هی مرد، چند روز دیگه سر برج می رسه؛ پول اجاره خونه رو آماده کردی؟ پول واسه قبض ها چی؟ خرج خونه؟ خانومت خیلی داره بی پولی میکشه، اون دختر نارنج و ترنج و عشقت رو تو سختی نذار، آخه رنو هم شد ماشین؟ یه ماشین بخر که حداقل یه مسافرت کوچیک با امنیت بشه باش رفت.

هی مرد..."

 

تو همین فکرایی که میبینی یه دردی پیچید تو بدنت که سر تا پا خیس عرق شده از بس فکر زندگی کردی، درد از کجاست؟ وای ی ی ی چه دردی پیچید تو قفسه سینم... چشمام رو دیگه نمی تونم باز نگه دارم. حتی نمی تونم کمک بخوام...

 

یه موقع چشم باز می کنی می بینی یه پارچه سفید پیچیدن دورت و مثل چغندر دارن میذارنت تو یه چاله...

این منم؟ این  منم؟ یکی به من بگه واقعا این همون فرشاده؟ نه. دارم خواب میبینم. این صدای گریه زنمه. چرا گریه می کنه؟ ...

هیشکی نیست بم بگه ؟

 

 

آره اینه معنی زندگیه آدمایی مثل من. البته نه مثل من. من که خیلی بتونم از پس زندگی بر بیام اینه که داستان رو تو همون جای لیسانس نگه دارید...

آره اینه.اینه معنی زندگی من. ما. معنی زندگی همه ی جوونایی مثل من...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:2  توسط Farshad  |