تبليغاتX
My daily life adytum

 از غمگین ترین لحظه ها، لحظه ی خداحافظی هست.

از درک ناشدنی ترین لحظه ها هم  لحظه ی خداحافظی هست.

هیچکس نمی تونه اندوه کسی رو که خداحافظی کرده، حتی یک لحظه احساس کنه.

""در نگاهت مانده چشمم، شاید از فکر سفر برگردی امشب...""

 

سخت ترین خاطره، وداع با بهترین هست.

بهترینی که بار سفر رو بسته و ما فقط به بدرقه رفتیم.

هرکدوم از ما به مجموعه آدم هایی وابسته شدیم.

آدم هایی که حتی نمی تونیم یک لحظه بدون اون ها زندگی کنیم.

چه برسه به این که بفهمیم دیگه نمی تونیم ببینیمشون.

بفهمیم که دیگه نمی تونیم سر رو شونه هاشون بزاریم و یا ببوسیمشون.

اینکه چقدر ما به اونها رو دوست داشتیم و حتی یه بار این رو به زبون نیاوردیم.

و وقتی متوجه شدیم که دیگه وقتی باقی نمونده. و افسوس میخوری که چرا؟ چرا حتی یک بار نتونستی بش بگی از ته دل  و با تمام وجود دوستش داری...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:45  توسط Farshad  | 

امروز زد به سرم که با چرخ برم کلاس

تو راه دیدم چند نفر اسکیت بردسوار دارن میرن

چشم چشم کردم بالاخره رفیقم رو دیدم که جلوی همه داره میره

-سلام چطوری

- به. کم پیدایی؟

- مدتی دنبال گرفتن مدرک مربی گری بودم

- ایول بابا. پس بالاخره گرفتیش. یادمه قدیما مربی دخترا بودی. پس الان با اینا اومدی؟

- فک و فامیلن. آوردمشون تمرین سربالایی. اشکشون دراومده

...

 

خدافظی کردیم و از هم جدا شدیم

یاد خودم افتادم که سال اول و دوم به خاطر درس قید همه چی رو زدم

همون چیزی که هر کسی میرسه به آدم میگه: "اول درس بعد چیزای دیگه"

الان به هیچکس همچین توصیه ای نمیکنم. همه چی باید درکنار درس باشه...

الان این وضع منه با درس. و یه آدم بی خاصیت و بی هنر.

 

تو دوران راهنمایی کرم کامپیوتر بودم. اسکیت سوار بودم. خدای اطلاعات دیجیتالی و...

اما همش تا سال اول بیشتر طول نکشید. همه رو گذاشتم کنار. که مثلا درس بخونم.

ولی خوشبختانه تا حالا هیچ موقع افسوس گذشته رو نخوردم و نگفتم که

بیشتر نگران آینده هستم

 

الان دوباره میخوام راه گذشتم رو ادامه بدم که خیلی دیره.

یعنی وقتش نیست.

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:42  توسط Farshad  | 

دیروز غروب که داشتم میرفتم کلاس سر راه یه پسر بچه فال فروش سر راهم دیدم

دلم براش سوخت. رفتم جلو اونم با پر رویی با طوطیش یه فال درآورد و بم داد.

خیلی هم کنه بود. آخرش از دستش عصبانی شدم.

دیرم شده بود. ساعت دو دقیقه به 8 بود.

منم فال رو گرفتم و گذاشتم تو جیبم و رفتم سرکلاس.

وسط کلاس یاد اون فال افتادم. از جیبم در آوردم و خوندمش.

از اون تیکه کاغذ شوکه شدم.

وای از حافظ که عجب سخنی داره.

انگاری داشت با خود خود من رو در رو صحبت میکرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:59  توسط Farshad  | 

امروز با یه حال و هوایی از خواب بیدار شدم

دلم نمی خواست بیدار شم. ولی شدم

با هوای پارسال

وای از تابستون پارسال که عمر من توش خلاصه شده

با این هوای امروز اینجا

یه نیمه باد با هوای مرطوب و خنک

با صدای یه آهنگ رویایی

من و یه دنیا خاطره...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:58  توسط Farshad  | 

دیروز تصمیم گرفتم برم محل کار پدرم رو ببینم

بم گفت اومدن خودت سخته. باید بیام بیارمت(یعنی پارتی بازی!)

گفتم  عمرا منو بگیرن! فکر کرده بودم مثل بقیه جاها میشه زیر سیبیلی ردش کرد.

نگهبانی دوم گرفتنم. گفتم من پسر آقای KB هستم و یه سند مهم هست که باید برم ازش بگیرم. طرف جواب داد رو چشم مایی ولی شرمنده واسه ما مسئولیت داره. زنگ بزن برات بیارنش.

منم گفتم باشه میرم دم کارت ساعت که بیاد اونجا ازش بگیرم. (هه هه.منو نشناخته بود.)

اون نگهبانی هم رد کردم و رسیدم به آخرین نگهبانی بخش اداری.

یه جوون. تو ساعت غیری اداری اونجا. خیلی تابلو بودم.

زنگ زدم پدرم. گفت وایسا همونجا الان میام.

اومد و گفت شانس تو، این نگهبانای اینجا هم هیچکدوم آشنام نیستن. تازه کارن.

بزار برم پیش سرپرست. رفت و با مسئول اونجا اومد و به من گفت به به آقای KB. و رو به پدرم گفت واسه شما موردی نیست. بفرمایید.

 

خلاصه بادی به قب قب انداختم و رفتم تو بخش. دیگه از اونجا به بعد همه منو میشناختن. چون زیاد با همکارای پدرم میریم اینور اونور.

رفتم تو بخش و دیدم اتاق پدرم خلوته و برا خودش داره آهنگ گوش میده. هم اتاقیش رفته بودن مرخصی. کارآموز هم نداشت.

رفتم تو. اول خیلی حال کردم. یه اتاق شیک و کاملا اداری با کلی سیستم و شبکه سرعت بالا. WoooWWw

یه گونی کاغذ اونجا بود. عدداش رو نگاه کردم. وای ی ی ی. تا حالا حتی تو فیلم ها هم ندیده بودم همچین عددایی وارد یه حساب بشه. (شرمنده نمی تونم ازشون عکسی بزارم. چون ممکنه واسه پدرم درد سر شه)

گفتم ای کاش نصف مبلغ یکی از این کاغذا مال من بود.

شنیده بودم که شرکت همچین مبالغی داره. برای مثال پول برقش به میلیارد تومنه!

مثلا همش تاورها و کولرگازی های خفن که خدای مصرف برقن.

خیر سرش یه شرکت مادر تو ایران هست. (آلومینیوم رو میگم)

شانس ما هم داشتن پودر کک تخلیه می کردن. اووووه از درز پنجره دوجداره رد میشد. خیلی خفن بود.

عجب صندلی هایی داشتن. صندلی هواپیما بود.

هوای اونجا هم انگار که زمستون بود

پیش خودم گفتم که رئیسای اینجا چه بساطی دارن

 

ولی پدرم شروع کرد به درد و دل.

گفت ببین. من و امثال من داریم روزی 12 ساعت اینجا کار میکنیم. امروز سرم خلوته و با کامپیوتر کاری ندارم. کارم کاغذ بازیه.

خودت کامپیوتری هستی.حساب کن در روز 7 یا 8 ساعت مدام بشینی رو یه صندلی و خیریه شی به این مانیتور کوفتی.

با این هوای آلوده. ببین چه احوالی داریم ما...

تازه یه لحظه یاد آخر سال مالی افتادم که بعضی شبا نمیومد....

 

اولش که رفتم، پیش خودم گفتم خوش به حال پدرم با یه همچین محل کاری.

اما با شنیدن حرفاش دیدم راست میگه.

دیسک کمرش بیخود نیست.

آسم که این همه اذیتش میکنه بی خود نیست.

خلاصه دیدم که گول ظاهر اونجا رو خوردم.

 

میخواستم همونجا بشینم و به حال خودم گریه کنم.

که پدرم داره چطور زحمت میکشه. و من...

من تو خونه دراز کشیدم زیر باد کولر.

تو سال تحصیلی هم به جا کولر، بخاری ...

دیدم داره چک مینویسه.

گفت این هم پول مدرست. امسال نامردا چقدر گرونش کردن.

خدا تومن بود.

آره خدا تومن بود

من که پول واسم ارزش نداشت. یه لحظه به خودم اوومدم. اون لحظه اون مقدار واسم از عددای تو اون سندها بیشتر شد

دیدم این پول واسه خنده نیست

واسه اینه که منه بی خاصیت به جایی برسم.

پدرم میتونه بگه برو دولتی بخون. خودش برا خودش بره صفا سیتی.

 

خلاصه اینکه حکمتی بود این که من واسه یک ساعت برم اونجا.

یادم بیفته که چقدر پدرم رو دوست دارم.

چقدر اون واسم مهمه.

و چقدر من واسش مهم هستم.

 

خلاصه این داستان نبود

واسه همه گفتم که قدر پدر مادرهامون رو بیشتر بدونیم.

بعضی مواقع زحمتاشون یادمون میره.

ولی خدا با حکمتش یه سنگ برمیداره از اون بالا... دیــــــــــــــش.

پیش خودت میگی چی بود؟

سنگ بود؟

سنگ خورد به سرم؟

نه بابا سرم بود که خورد به سنگ. آره سرم به سنگ خورد.

 

همینجا دست همه ی پدر مادرهای زحمت کش رو میبوسم.

از ته دل آدمایی رو که زحمت میکشن دوست دارم

اینجاست که میگن:

نابرده رنج گنج میسر نمیشود

 

البته این آخر بگم که توهم نکنید که بچه مایه دار و رئیس شرکت

پدر من یه کارمند ساده تو بخش اداری شرکت آلومینیوم (ایرالکو) هست.

ولی به خاطر سابقه و آشنایی پدرم اینجوری تحویل میگیرن.

 

 

بازم میگم:

پدر خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:20  توسط Farshad  | 

هی روزگار

چقدر بی وفایی

همه ی زندگی من، همه ی خاطره های من، در کل همه چیز من به آهنگام خلاصه میشه...

 

تو اتوبوس نشسته بودم. از بلندی اون به پارک ها و مسافراش نگاه میکردم

با آهنگی که حتی 1 لحظه از خودم دورش نمی کنم

آهنگی به ظاهر بی معنی.

ولی برای من معناهایی توصیف ناشدنی داشت

آهنگی که با گوش دادنش یاد یه اون روزا میفتم

یکی از بهترین روزای عمرم

 

یادش بخیر. چه هفته ای بود

از ساعت های اول خاطره انگیز بود تا ثانیه ی پایانی

هفته ی آخر شهریور

با یه پسر کله شق تو پشت ماشین

یادم نمیره با یه پسر دعوامون شد، مثل فیلما در ماشین رو باز کردیم از ماشین پرتش کردیم بیرون

یادم نمیره تو پمپ بنزین کاری کردیم که...

 

هی روزگار

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:21  توسط Farshad  | 

انگاری رسمه که تو وبلاگ ها اول نویسنده خودشو معرفی می کنه. ولی من این رسم رو به هم زدم و دارم بعد از چندمین پست خودمو معرفی می کنم.

من "فرشاد.ک" هستم. پسری متولد منطقه ای سر سبز. ساکن جاده ها.

 

عاشق آهنگ هستم. همه سبک اهنگ گوش میدم. همه سبک چون هر سبکی مال یه شرایط روحی هست.

همه سبک موسیقی گوش می کنم. به جز متال.

الان که مدتیه حالم گرفتس بیشتر R&B گوش میدم.مثل Wolf  یا Behzad & slash و... این سبک بیشتر سبک عاشقانه است به زبان نیمه شعر. با صدای لرزون...

خواننده های محبوبم:

شهیار قنبری، فریدون فروغی، فرهاد، فرامرز اصلانی، ستار، معین، کوروش یغمایی، شاهرخ، شهرام ناظری

 و...

سیاوش شمس، سیاوش قمیشی، حبیب، راستین، کاوه یغمایی، گروه واران، سامان، مهرداد، احسان خواجه امیری و...

سندی، فرشید امین، اندی، کامران دلان، توفان، قیصر، نیما، آصف، پیروز

GiGi D'Agostino.  Simple plan.  Faithless.  Infernal.  Ace Of Base.  one Republic.    

از خواننده های زن هم سپیده ، شهرزاد سپانلو، سایه، سیمین غانم ، فرزانه.

 

شبانه روز با اینا سپری می کنم.

قدیما آخر هفته ها تنها بودم. تو تنهایی شب تا صبح نمی خوابیدم تا یه لحظه هم این آهنگار و از دست ندم.

همیشه هم یه هدفون تو گوشم هست. حتی گاهی تو مدرسه...

 

بازیگرای محبوبم:

مرحوم خسرو شکیبایی،  مرحوم حسین پناهی.  مرحوم اسماعیل داورفر.   محمد علی کشاورز.  علی نصیریان.    بهزاد فراهانی.  بهروز بقایی.   اصغر همت.  حمید گودرزی.   امین تارخ.   محمود مقامی.   علی عمرانی.    امین حیایی.    پرویز پرستویی.  رامبد جوان.   سید جواد هاشمی.   دانیال حکیمی.

 

 

ترد شده از همه جا به خاطر اخلاقم.

آدمی نابه هنجار. متضاد به همه ی افکارها و باورها...

دوستی صمیمی ندارم. اما بهترین دوستام سه نفر هستن.

فرید. سهیل. حسین.

از این سه تا، یکیشون اراک هست. و دوتای بقیه رو ماه یا شاید چند ماهی یک بار می بینم.

 

در حال حاضر بهترین دوستای صمیمی هم سنم تو دنیای به اصطلاح مجازی هستن.

اریس. شهرزاد. سروش.

 

آدمی هستم غیر قابل پیش بینی. کارام برنامه خاصی نداره.

از شوخی متنفر.

اهل تیکه پروند نیستم.

حرفمو رک میزنم.

واسه همه ارزش قائلم. ولی کسی واسم ارزش قائل نیست.

تا حالا کسی رو هم سلیقه خودم پیدا نکردم.

اخلاق کمی خشک و ارتشی.

عاشق پیشه! و رویایی. (همیشه تو هپروت سیر میکنم)

بد پسند.

 

متنفر از درس. (چون آخر و عاقبتی نداره)

عشق ماشین. (البته بودم...)

عشق جاده. و سفر.(سفر رو به خاطر تو جاده بودنش دوست دارم)

زیاد تلویزیون و فیلم نگاه نمی کنم.

عشق شبکه های موسیقی. مثل  MTV pulse و VIVA و مجموعه کانال های M6Music

اعتیاد سخت به موبایل دارم.

عاشق گوش دادن موسیقی با صدای فوق العاده بلند. و با بیس نرم.

اهل جنگولک بازی نیستم.

تا حالا به عمرم نرقصیدم.

واسه کسی جک تعریف نمی کنم.

با همه جور آدمی میپرم. به جز با بی مرام و دو رو...

از معتاد و چاقو کش پایین شهر رفیق دارم تا بچه سوسول محل.

عاشق ماشین های آمریکایی و بزرگ هستم.

 

از ورزش ها، ورزش های توپی رو دوست ندارم. چون خاطره های بدی ازشون دارم.

ولی فوتسال تیم ملی رو گاهی نگاه می کنم.

عشق وحید شمسایی.

ناسکار، دوچرخه کوهستان. WRC.

 

SONY®.   NOKIA®.  PHILIPS®

CHEVROLET.  Benz.  Lexus.  HONDA.   AZERA

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 16:25  توسط Farshad  | 

همین الان بود که مطلب قبلی رو گذاشتم.

ولی...

ولی امروز واسم خیلی روز بدی بود.

خیلی حالم گرفتس.

اینقدر که دلم میخواد گریه کنم.

با آهنگا گریه کنم.

داد بزنم.

ولی کی گوش میده؟

کی به فکر دل شکسته است؟ حتی واسه یک لحظه

کی معنی اشک رو مفهمه؟

کیه که به درد آدم گوش کنه؟

کیه که باور کنه.

نمی دونم چی بگم.

اینقدر به هم ریختم که...

پشت سر هم واسم می باره...

بارون... آره بارون می باره.

"بارون غم بود و خون بود تو نگاه من..."

حرفم نمیاد...

مثل همیشه فقط با یه تیکه از آهنکا تموم میکنم...

"یه زمانی خیلی سال پیش وقتی آدما ناراحت می شدن، یه چیزی از گوشه ی چشمشون مثل یه قطره می چکید.

احساس قشنگی بود، ولی هیچ کس اسمشو نمی دونست. بعدا همه ی عاشقا جمع شدن اسم این قطره رو گذاشتن اشک، اسم این احساس رو گریه...

 

گریه کن برای دردات، گریه کن برای خونه

گریه کن برای این دل که نمی تونه بمونه

..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:19  توسط Farshad  | 

 

آره بالاخره اومد و دیدمش.

اونی که چند ماه منتظرش بودم اومد.

در اصل اتفاقی دیدمش.

کمتر از پنج دقیقه کار داشتم، رفتم دیدم اون هم هست. یه لحظه شوکه شدم.

کم نموند، ولی واسم مثل چند ثانیه گذشت.

کلی حرف واسه زدن داشتم. به اندازه چند ماه گفتن. ولی همش یادم رفت.

فقط حرف زدن از یادم نرفت، همه ی فکرام هم ازم دور شد.

مدیونشم. واسه اینکه حداقل واسه یک ساعت منو از غم ها دور میکنه.

نمی دونم چرا اینطوریم، ولی تلفنی حرف زدن باهاش منو اینقدر آروم نمی کنه.

دوباره مثل همیشه با حرفاش منو برد تو رویا...

الان یاد این اهنگ افتادم:

"یک نگاه، یه گریه با یک صدا

منو کشت، منو برد تنها تو رویا..."

 

خیلی دوستش دارم...

فقط همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:59  توسط Farshad  |