قلبت کتیبه ای است باستانی، از هزاره ای دور.
سنگ نبشته ای که حروف ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند. الفبای قومی ناشناخته را شاید.
و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی.
قرن ها پشت قرن میگذرد و غبارها روی غبار مینشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد.
کسی که رمز البای منسوخ را بلد است، کسی که میتواند از شکل های درهم و برهم واژه کشف کند و از واژه های بی معنا منشور و فرمان و قانون به در بکشد...
"عرفان نظر آهاری"
من دوباره برگشتم
مطالب قبلی رو ادیت کردم
هرکاری کردم نتونستم پاکشون کنم. چون بالاخره اونا هم به دوره از زندگیم بودن
میخواستم این بلاگ رو از بیخ پاک کنم و یه جدید بسازم
ولی گفتم همین رو سر و سامون بدم بهتره