قلبت کتیبه ای است باستانی، از هزاره ای دور.
سنگ نبشته ای که حروف ناخوانا را بر آن حکاکی کرده اند. الفبای قومی ناشناخته را شاید.
و تو آن کوهی که نمی توانی واژه هایی را که بر سینه ات کنده اند، بخوانی.
قرن ها پشت قرن میگذرد و غبارها روی غبار مینشیند و تو هنوز منتظری تا کسی بیاید و خاک روی این کتیبه را بروبد.
کسی که رمز البای منسوخ را بلد است، کسی که میتواند از شکل های درهم و برهم واژه کشف کند و از واژه های بی معنا منشور و فرمان و قانون به در بکشد...
"عرفان نظر آهاری"
من دوباره برگشتم
مطالب قبلی رو ادیت کردم
هرکاری کردم نتونستم پاکشون کنم. چون بالاخره اونا هم به دوره از زندگیم بودن
میخواستم این بلاگ رو از بیخ پاک کنم و یه جدید بسازم
ولی گفتم همین رو سر و سامون بدم بهتره
الان دارم کریس دی برگ گوش میکنم
تو رویای گذشته
تنهایی تو یه ماشین. زیر بارونی که برف پاک کن بهش نمی رسید.
یه حس عشق ناشناس.
عاشق کسی که هنوز ندیدیش. هنوز نمیشناسیش. هنوز باهاش حرف نزدی. فقط تو رویاته.
رویایی که فقط تو رویا میبینیش.
تو رویا با یه اهنگ میری کنارش. حس عجیبیه.
نه. انگاری دوباره زده به سرم
چرا همش من تو رویام؟ تو رویا زنگی می کنم؟
چرا یه روز که هدفونم نیست نمی تونم از این دنیا کنده شم، دیوونه میشم؟
چرا من دیوونه ام؟
راستی این صفحه کوفتی چرا انگلیسی نمینویسه. ؟!
به آسفالت ترک خورده ی کوچه خيره شدم
-خانوم چيزی گم کردين؟
-بله؟
-پرسيدم چيزی گم کردين؟
چيزی؟ چيزی گم کرده ام؟ درسته چيزی گم کرده ام
-بله ، يه چيزی گم کردم
-کی گم شده؟
هر چقدر فکر ميکنم چيزی به خاطرم نميرسه
.
با سردرگمی جواب ميدم: نميدونم
-اينجا افتاده؟
-نميدونم تو همين کوچه بايد گمش کرده باشم ، واسه يه کاری اومدم اينجا ، سر کوچه که نگاه کردم بود اما الان ديدم نيست ببينم، اسم اينجا کوچه زندگيه ديگه نه؟
-بله اسمش همينه، حالا چی گم کردين؟
سرم رو بالا ميآرام و تو چشاش زل ميزانم
از حالته نگاهم ميره عقب
"خودم رو آقا، خودم رو گم کردم!"
نمی دونم چم شده
حوصله خودم هم ندارم
یه بغض تو گلومه که هر چند دقیقه یک بار میترکه.
به فکر تنهاییم نباش، از پس این بغض بر میام
دووم میارم نازنین، نگاه نکن به گریه هام
از یه جهت خوشحالم که دوباره دوستای قدیمی رو میبینم، یه یه جهت ناراحت که یه سری از دوستام رو دیگه نمیبینم.
از یه جهت خوشحالم که جایی رو که واسه من جایی نداره باید ترک کنم، از یه جهت ناراحتم چون دوستام اونجا هستن.
میگن غروب جمعه دلگیره. درست هم هست، ولی انگاری امروز غم انگیز تره.
همش لحظه شماری میکردم که امروز برسه. اما الان گرفته ام.
ولی چاره ای نیست، باید تحمل کرد. به تنهایی باید تحمل کرد.
انگاری همه حس منو دارن. نه کسی تو اینترنت هست، نه کسی جواب تلفن و اس ام اس میده. درست مثل خودم.
انگاری همه مثل من یه هدفون تو گوششونه و در اتاق رو بستن و با خودشون تنها هستن. خودشون و خودشون.


گفتم با اجازه خودش اینجا هم بزارمش
با عکس خودش...

زندگی درک همین اکنون است .
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد .
تو نه در دیروزی
و نه در فردایی
ظرف امروز پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با امید است
از غضه ها دلش خون میشه
دلتنگیش قشنگه. ولی اگه چیزهایی مثل این تیرها مانع زیبایش نشن.
درست مثل ما آدمها...

این دو هفته واسم هفته هایی پر از هیجان بوده
واقعا از یکنواختی اومدم بیرون.
از بهترین خبرها و بهترین اتفاقات بگیر تا اتفاقات بد.
البته حسیه که خودم به من داد.
اگه به ماورا اعتقاد ندارید پس سر در نمیارید. مخصوصا از جمله ی بالا.
ولی بازم بیشتر از همیشه باورش کردم.
و بازم فهمیدم که خدا هم داره بهم نگاه میکنه.
هرچند گاهی از یاد میبرمش، ولی اون همیشه بهتر از یه دوست همرامه.
نه فقط تو شادی، بلکه تو غم بیشتر باهامه و هیچوقت تنهام نذاشته.
و حرفایی رو که نمیشه به کسی جز خودش زد، هیچوقت بی جواب نذاشته.
واقعا که از رگ گردن بم نزدیکتره.
خیلی دوستش دارم
و می دونم که این دوستی یک طرفه نیست.
از غمگین ترین لحظه ها، لحظه ی خداحافظی هست.
از درک ناشدنی ترین لحظه ها هم لحظه ی خداحافظی هست.
هیچکس نمی تونه اندوه کسی رو که خداحافظی کرده، حتی یک لحظه احساس کنه.
""در نگاهت مانده چشمم، شاید از فکر سفر برگردی امشب...""
سخت ترین خاطره، وداع با بهترین هست.
بهترینی که بار سفر رو بسته و ما فقط به بدرقه رفتیم.
هرکدوم از ما به مجموعه آدم هایی وابسته شدیم.
آدم هایی که حتی نمی تونیم یک لحظه بدون اون ها زندگی کنیم.
چه برسه به این که بفهمیم دیگه نمی تونیم ببینیمشون.
بفهمیم که دیگه نمی تونیم سر رو شونه هاشون بزاریم و یا ببوسیمشون.
اینکه چقدر ما به اونها رو دوست داشتیم و حتی یه بار این رو به زبون نیاوردیم.
و وقتی متوجه شدیم که دیگه وقتی باقی نمونده. و افسوس میخوری که چرا؟ چرا حتی یک بار نتونستی بش بگی از ته دل و با تمام وجود دوستش داری...
امروز زد به سرم که با چرخ برم کلاس
تو راه دیدم چند نفر اسکیت بردسوار دارن میرن
چشم چشم کردم بالاخره رفیقم رو دیدم که جلوی همه داره میره
-سلام چطوری
- به. کم پیدایی؟
- مدتی دنبال گرفتن مدرک مربی گری بودم
- ایول بابا. پس بالاخره گرفتیش. یادمه قدیما مربی دخترا بودی. پس الان با اینا اومدی؟
- فک و فامیلن. آوردمشون تمرین سربالایی. اشکشون دراومده
...
خدافظی کردیم و از هم جدا شدیم
یاد خودم افتادم که سال اول و دوم به خاطر درس قید همه چی رو زدم
همون چیزی که هر کسی میرسه به آدم میگه: "اول درس بعد چیزای دیگه"
الان به هیچکس همچین توصیه ای نمیکنم. همه چی باید درکنار درس باشه...
الان این وضع منه با درس. و یه آدم بی خاصیت و بی هنر.
تو دوران راهنمایی کرم کامپیوتر بودم. اسکیت سوار بودم. خدای اطلاعات دیجیتالی و...
اما همش تا سال اول بیشتر طول نکشید. همه رو گذاشتم کنار. که مثلا درس بخونم.
ولی خوشبختانه تا حالا هیچ موقع افسوس گذشته رو نخوردم و نگفتم که
بیشتر نگران آینده هستم
الان دوباره میخوام راه گذشتم رو ادامه بدم که خیلی دیره.
یعنی وقتش نیست.
...
دیروز غروب که داشتم میرفتم کلاس سر راه یه پسر بچه فال فروش سر راهم دیدم
دلم براش سوخت. رفتم جلو اونم با پر رویی با طوطیش یه فال درآورد و بم داد.
خیلی هم کنه بود. آخرش از دستش عصبانی شدم.
دیرم شده بود. ساعت دو دقیقه به 8 بود.
منم فال رو گرفتم و گذاشتم تو جیبم و رفتم سرکلاس.
وسط کلاس یاد اون فال افتادم. از جیبم در آوردم و خوندمش.
از اون تیکه کاغذ شوکه شدم.
وای از حافظ که عجب سخنی داره.
انگاری داشت با خود خود من رو در رو صحبت میکرد...
امروز با یه حال و هوایی از خواب بیدار شدم
دلم نمی خواست بیدار شم. ولی شدم
با هوای پارسال
وای از تابستون پارسال که عمر من توش خلاصه شده
با این هوای امروز اینجا
یه نیمه باد با هوای مرطوب و خنک
با صدای یه آهنگ رویایی
من و یه دنیا خاطره...
دیروز تصمیم گرفتم برم محل کار پدرم رو ببینم
بم گفت اومدن خودت سخته. باید بیام بیارمت(یعنی پارتی بازی!)
گفتم عمرا منو بگیرن! فکر کرده بودم مثل بقیه جاها میشه زیر سیبیلی ردش کرد.
نگهبانی دوم گرفتنم. گفتم من پسر آقای KB هستم و یه سند مهم هست که باید برم ازش بگیرم. طرف جواب داد رو چشم مایی ولی شرمنده واسه ما مسئولیت داره. زنگ بزن برات بیارنش.
منم گفتم باشه میرم دم کارت ساعت که بیاد اونجا ازش بگیرم. (هه هه.منو نشناخته بود.)
اون نگهبانی هم رد کردم و رسیدم به آخرین نگهبانی بخش اداری.
یه جوون. تو ساعت غیری اداری اونجا. خیلی تابلو بودم.
زنگ زدم پدرم. گفت وایسا همونجا الان میام.
اومد و گفت شانس تو، این نگهبانای اینجا هم هیچکدوم آشنام نیستن. تازه کارن.
بزار برم پیش سرپرست. رفت و با مسئول اونجا اومد و به من گفت به به آقای KB. و رو به پدرم گفت واسه شما موردی نیست. بفرمایید.
خلاصه بادی به قب قب انداختم و رفتم تو بخش. دیگه از اونجا به بعد همه منو میشناختن. چون زیاد با همکارای پدرم میریم اینور اونور.
رفتم تو بخش و دیدم اتاق پدرم خلوته و برا خودش داره آهنگ گوش میده. هم اتاقیش رفته بودن مرخصی. کارآموز هم نداشت.
رفتم تو. اول خیلی حال کردم. یه اتاق شیک و کاملا اداری با کلی سیستم و شبکه سرعت بالا. WoooWWw
یه گونی کاغذ اونجا بود. عدداش رو نگاه کردم. وای ی ی ی. تا حالا حتی تو فیلم ها هم ندیده بودم همچین عددایی وارد یه حساب بشه. (شرمنده نمی تونم ازشون عکسی بزارم. چون ممکنه واسه پدرم درد سر شه)
گفتم ای کاش نصف مبلغ یکی از این کاغذا مال من بود.
شنیده بودم که شرکت همچین مبالغی داره. برای مثال پول برقش به میلیارد تومنه!
مثلا همش تاورها و کولرگازی های خفن که خدای مصرف برقن.
خیر سرش یه شرکت مادر تو ایران هست. (آلومینیوم رو میگم)
شانس ما هم داشتن پودر کک تخلیه می کردن. اووووه از درز پنجره دوجداره رد میشد. خیلی خفن بود.
عجب صندلی هایی داشتن. صندلی هواپیما بود.
هوای اونجا هم انگار که زمستون بود
پیش خودم گفتم که رئیسای اینجا چه بساطی دارن
ولی پدرم شروع کرد به درد و دل.
گفت ببین. من و امثال من داریم روزی 12 ساعت اینجا کار میکنیم. امروز سرم خلوته و با کامپیوتر کاری ندارم. کارم کاغذ بازیه.
خودت کامپیوتری هستی.حساب کن در روز 7 یا 8 ساعت مدام بشینی رو یه صندلی و خیریه شی به این مانیتور کوفتی.
با این هوای آلوده. ببین چه احوالی داریم ما...
تازه یه لحظه یاد آخر سال مالی افتادم که بعضی شبا نمیومد....
اولش که رفتم، پیش خودم گفتم خوش به حال پدرم با یه همچین محل کاری.
اما با شنیدن حرفاش دیدم راست میگه.
دیسک کمرش بیخود نیست.
آسم که این همه اذیتش میکنه بی خود نیست.
خلاصه دیدم که گول ظاهر اونجا رو خوردم.
میخواستم همونجا بشینم و به حال خودم گریه کنم.
که پدرم داره چطور زحمت میکشه. و من...
من تو خونه دراز کشیدم زیر باد کولر.
تو سال تحصیلی هم به جا کولر، بخاری ...
دیدم داره چک مینویسه.
گفت این هم پول مدرست. امسال نامردا چقدر گرونش کردن.
خدا تومن بود.
آره خدا تومن بود
من که پول واسم ارزش نداشت. یه لحظه به خودم اوومدم. اون لحظه اون مقدار واسم از عددای تو اون سندها بیشتر شد
دیدم این پول واسه خنده نیست
واسه اینه که منه بی خاصیت به جایی برسم.
پدرم میتونه بگه برو دولتی بخون. خودش برا خودش بره صفا سیتی.
خلاصه اینکه حکمتی بود این که من واسه یک ساعت برم اونجا.
یادم بیفته که چقدر پدرم رو دوست دارم.
چقدر اون واسم مهمه.
و چقدر من واسش مهم هستم.
خلاصه این داستان نبود
واسه همه گفتم که قدر پدر مادرهامون رو بیشتر بدونیم.
بعضی مواقع زحمتاشون یادمون میره.
ولی خدا با حکمتش یه سنگ برمیداره از اون بالا... دیــــــــــــــش.
پیش خودت میگی چی بود؟
سنگ بود؟
سنگ خورد به سرم؟
نه بابا سرم بود که خورد به سنگ. آره سرم به سنگ خورد.
همینجا دست همه ی پدر مادرهای زحمت کش رو میبوسم.
از ته دل آدمایی رو که زحمت میکشن دوست دارم
اینجاست که میگن:
نابرده رنج گنج میسر نمیشود
البته این آخر بگم که توهم نکنید که بچه مایه دار و رئیس شرکت
پدر من یه کارمند ساده تو بخش اداری شرکت آلومینیوم (ایرالکو) هست.
ولی به خاطر سابقه و آشنایی پدرم اینجوری تحویل میگیرن.
بازم میگم:
پدر خیلی دوستت دارم
هی روزگار
چقدر بی وفایی
همه ی زندگی من، همه ی خاطره های من، در کل همه چیز من به آهنگام خلاصه میشه...
تو اتوبوس نشسته بودم. از بلندی اون به پارک ها و مسافراش نگاه میکردم
با آهنگی که حتی 1 لحظه از خودم دورش نمی کنم
آهنگی به ظاهر بی معنی.
ولی برای من معناهایی توصیف ناشدنی داشت
آهنگی که با گوش دادنش یاد یه اون روزا میفتم
یکی از بهترین روزای عمرم
یادش بخیر. چه هفته ای بود
از ساعت های اول خاطره انگیز بود تا ثانیه ی پایانی
هفته ی آخر شهریور
با یه پسر کله شق تو پشت ماشین
یادم نمیره با یه پسر دعوامون شد، مثل فیلما در ماشین رو باز کردیم از ماشین پرتش کردیم بیرون
یادم نمیره تو پمپ بنزین کاری کردیم که...
انگاری رسمه که تو وبلاگ ها اول نویسنده خودشو معرفی می کنه. ولی من این رسم رو به هم زدم و دارم بعد از چندمین پست خودمو معرفی می کنم.
من "فرشاد.ک" هستم. پسری متولد منطقه ای سر سبز. ساکن جاده ها.
عاشق آهنگ هستم. همه سبک اهنگ گوش میدم. همه سبک چون هر سبکی مال یه شرایط روحی هست.
همه سبک موسیقی گوش می کنم. به جز متال.
الان که مدتیه حالم گرفتس بیشتر R&B گوش میدم.مثل Wolf یا Behzad & slash و... این سبک بیشتر سبک عاشقانه است به زبان نیمه شعر. با صدای لرزون...
خواننده های محبوبم:
شهیار قنبری، فریدون فروغی، فرهاد، فرامرز اصلانی، ستار، معین، کوروش یغمایی، شاهرخ، شهرام ناظری
و...
سیاوش شمس، سیاوش قمیشی، حبیب، راستین، کاوه یغمایی، گروه واران، سامان، مهرداد، احسان خواجه امیری و...
سندی، فرشید امین، اندی، کامران دلان، توفان، قیصر، نیما، آصف، پیروز
GiGi D'Agostino. Simple plan. Faithless. Infernal. Ace Of Base. one Republic.
از خواننده های زن هم سپیده ، شهرزاد سپانلو، سایه، سیمین غانم ، فرزانه.
شبانه روز با اینا سپری می کنم.
قدیما آخر هفته ها تنها بودم. تو تنهایی شب تا صبح نمی خوابیدم تا یه لحظه هم این آهنگار و از دست ندم.
همیشه هم یه هدفون تو گوشم هست. حتی گاهی تو مدرسه...
بازیگرای محبوبم:
مرحوم خسرو شکیبایی، مرحوم حسین پناهی. مرحوم اسماعیل داورفر. محمد علی کشاورز. علی نصیریان. بهزاد فراهانی. بهروز بقایی. اصغر همت. حمید گودرزی. امین تارخ. محمود مقامی. علی عمرانی. امین حیایی. پرویز پرستویی. رامبد جوان. سید جواد هاشمی. دانیال حکیمی.
ترد شده از همه جا به خاطر اخلاقم.
آدمی نابه هنجار. متضاد به همه ی افکارها و باورها...
دوستی صمیمی ندارم. اما بهترین دوستام سه نفر هستن.
فرید. سهیل. حسین.
از این سه تا، یکیشون اراک هست. و دوتای بقیه رو ماه یا شاید چند ماهی یک بار می بینم.
در حال حاضر بهترین دوستای صمیمی هم سنم تو دنیای به اصطلاح مجازی هستن.
اریس. شهرزاد. سروش.
آدمی هستم غیر قابل پیش بینی. کارام برنامه خاصی نداره.
از شوخی متنفر.
اهل تیکه پروند نیستم.
حرفمو رک میزنم.
واسه همه ارزش قائلم. ولی کسی واسم ارزش قائل نیست.
تا حالا کسی رو هم سلیقه خودم پیدا نکردم.
اخلاق کمی خشک و ارتشی.
عاشق پیشه! و رویایی. (همیشه تو هپروت سیر میکنم)
بد پسند.
متنفر از درس. (چون آخر و عاقبتی نداره)
عشق ماشین. (البته بودم...)
عشق جاده. و سفر.(سفر رو به خاطر تو جاده بودنش دوست دارم)
زیاد تلویزیون و فیلم نگاه نمی کنم.
عشق شبکه های موسیقی. مثل MTV pulse و VIVA و مجموعه کانال های M6Music
اعتیاد سخت به موبایل دارم.
عاشق گوش دادن موسیقی با صدای فوق العاده بلند. و با بیس نرم.
اهل جنگولک بازی نیستم.
تا حالا به عمرم نرقصیدم.
واسه کسی جک تعریف نمی کنم.
با همه جور آدمی میپرم. به جز با بی مرام و دو رو...
از معتاد و چاقو کش پایین شهر رفیق دارم تا بچه سوسول محل.
عاشق ماشین های آمریکایی و بزرگ هستم.
از ورزش ها، ورزش های توپی رو دوست ندارم. چون خاطره های بدی ازشون دارم.
ولی فوتسال تیم ملی رو گاهی نگاه می کنم.
عشق وحید شمسایی.
ناسکار، دوچرخه کوهستان. WRC.
SONY®. NOKIA®. PHILIPS®
CHEVROLET. Benz. Lexus. HONDA. AZERA
ولی...
ولی امروز واسم خیلی روز بدی بود.
خیلی حالم گرفتس.
اینقدر که دلم میخواد گریه کنم.
با آهنگا گریه کنم.
داد بزنم.
ولی کی گوش میده؟
کی به فکر دل شکسته است؟ حتی واسه یک لحظه
کی معنی اشک رو مفهمه؟
کیه که به درد آدم گوش کنه؟
کیه که باور کنه.
نمی دونم چی بگم.
اینقدر به هم ریختم که...
پشت سر هم واسم می باره...
بارون... آره بارون می باره.
"بارون غم بود و خون بود تو نگاه من..."
حرفم نمیاد...
مثل همیشه فقط با یه تیکه از آهنکا تموم میکنم...
"یه زمانی خیلی سال پیش وقتی آدما ناراحت می شدن، یه چیزی از گوشه ی چشمشون مثل یه قطره می چکید.
احساس قشنگی بود، ولی هیچ کس اسمشو نمی دونست. بعدا همه ی عاشقا جمع شدن اسم این قطره رو گذاشتن اشک، اسم این احساس رو گریه...
گریه کن برای دردات، گریه کن برای خونه
گریه کن برای این دل که نمی تونه بمونه
..."
آره بالاخره اومد و دیدمش.
اونی که چند ماه منتظرش بودم اومد.
در اصل اتفاقی دیدمش.
کمتر از پنج دقیقه کار داشتم، رفتم دیدم اون هم هست. یه لحظه شوکه شدم.
کم نموند، ولی واسم مثل چند ثانیه گذشت.
کلی حرف واسه زدن داشتم. به اندازه چند ماه گفتن. ولی همش یادم رفت.
فقط حرف زدن از یادم نرفت، همه ی فکرام هم ازم دور شد.
مدیونشم. واسه اینکه حداقل واسه یک ساعت منو از غم ها دور میکنه.
نمی دونم چرا اینطوریم، ولی تلفنی حرف زدن باهاش منو اینقدر آروم نمی کنه.
دوباره مثل همیشه با حرفاش منو برد تو رویا...
الان یاد این اهنگ افتادم:
"یک نگاه، یه گریه با یک صدا
منو کشت، منو برد تنها تو رویا..."
خیلی دوستش دارم...
فقط همین.
تا حالا حتما واسه ی همه ی ماها پیش اومده که چند روزی رو با کسانی که از ته دل دوستشون داریم و عاشقشون هستیم سپری کنیم.
تا وقتی با همیم چه خوب و دوست داشتنی.
اما چه تلخ موقع خداحافظی.
وقتی که تازه چشم باز میکنی و میبینی از اون لحظه ها چیزی به جز یه مشت خاطره نمونده.
اینجاست که میفهمی: ""این غافله ی عمر عجب میگذرد...""
میفهمی که لحظه ی دست دادن چه شیرین.
و لحظه ی وداع چه تلخ.
خداحافظی تلخ تر میشه اگه بدونی دیگه اون جمع تشکیل نمیشه.
اگه بدونی دیگه همه ی اون آدما رو نمی تونی با هم یه جا ببینی.
و وقتی یکی بت میگه: "گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را..."
اما زندگی یعنی همین. یعنی وصال. یعنی وداع. یعنی تلخی و شیرینی. و یعنی خاطرات برگشت ناپذیر.
ولی هرچندکه زندگی دکمه بازگشت نداره، اما میشه واسش یه همچین دکمه ای تعریف کرد(البته به قول سونی!)، دکمه ای با نام دکمه ی خاطرات...
یه روز یکی پیدا میشه، با دلم آشنا میشه
عشقو به من هدیه میده، طلسم من هم باز میشه
یه روز یکی پیدا میشه، که همزبونه دلمه
اون که در انتظارشم، عمرمه، جون دلمه
گمشده ی من عاقبت پیدا میشه
دنیا برام کنار اون زیبا میشه
ندیدمش هنوز ولی میشناسمش
یه روز میاد، چشمم تو چشمش باز میشه
اون از تبار عشقه، اون شهسوار عشقه
عشقو نشونم میده، اون آیینه دار عشقه
یکی میاد برام گل عشق میاره
تو گلدون تنهای قلبم می کاره
میاره اون بارون پاک سبز عشق
به فصل خشک روزگارم می باره
یه روز منم عاشق میشم...
یه نفر ازم پرسید: "چرا از همه چی شاکی هستی؟ فکر می کنی مقصر کیه؟ مقصر منم؟ خودتی؟ جامعه است؟ کیه؟"
اما اون لحظه کسی نبود که جواب بده. فرشاد هم اونجا نبود. جسمش بود و فکر و حواسش مثل همیشه جایی دیگه سیر میکرد.
اما الان که فرشاد و خودش نشستن کنار هم با متفق القول به یه نتیجه رسیدن.
"درسته مقصر کسی نیست. من نیستم. تو نیستی. جامعه نیست. اصلا مقصری غیر از ما وجود نداره.
مقصر من هستم که وقتی کسی نیست که باهاش حرف بزنم، پنج دقیقه میرم پارک، یه جای دنج و خلوت میشینم با خودم درد و دل می کنم و حرف دل رو با خدای دل در میون میزارم؛ نه با بنده ی اون، یکی میاد میبینه زودی بل میگیره و میگه: (( به به طرف عاشق هم که شده. سری اهل شهر خبر میشن که فلان ساعت، فلان دقیقه، فلان جا تنهایی نشسته بودی...))
مقصر جامعه نیست که من باید نصف روزم رو تو صف های مختلف – مثل بنزین، نون، شیر، آب، سوپرمارکت سرکوچه، صف پرداخت قبض ها و... – سپری کنم.
مقصر جامعه و افرادش نیست که وقتی سرت رو مثل آدم میندازی پایین و راهتو میری، پشت سرت میشنوی که: ((این دیگه کیه. اصلا به کسی نگاه نمی کنه. انگار از دماغ فیل افتاده.)) و وقتی هم که متوجه همه چی هستی از همون جانب میشنوی: ((ااا.این دیگه کیه بابا. طرف چقدر چشم رو تکون میده.)) یا اگه طرف مثبت اندیش تر باشه میگه: ((این از اون آدماست که همش دنبال اینه که ببینه کی چیکار می کنه و زیر و ته دربیاره.))
مقصر کسی نیست که وقتی میری یه جایی اگه کت شلوار تنت باشه میشی آقا و سرور اون مکان. اگه هم با یه لباس نه چندان خوب بری میشی وسیله خنده ملت و کسی آدم هم حسابت نمی کنه.
مقصر تو نیستی که وقتی من دارم با ماشین میرم یه هو یه ننه قمر از رو 2 متر نرده خیابون میپره اینور و از شانس زیبای تو مستقیم پرت میشه رو سر ماشینت، با این که ماشین تو نصف شده، مقصر تو هستی.
مقصر تو هستی که عشق سرعت و دریفت و اینجور چیزایی، دلت می خواد یه جوری تخلیه کنی. شب لباس پوشیدی بری بیرون با رفیقا، میبینی یارو باد کرده رو صندلی و نشسته داره میگه: ((آقا جون مگه مرض داری تند میری. تند بری گواهینامت سوراخ، خودت هم همینطور.)) تو هم پیش خودت میگی "بی... ، نشستی داری ...میخوری خب به جا این ...خوری ها یه جایی درست حسابی واسه ما بزنید، مگه ما مثل شما ... ـیم که بریم تو خیابون پر از چاله چوله ماشینمون رو شل و پل کنیم."
مقصر معلم نیست که وقتی فعالیت بی خودی (ورزش تو مدرسه رو میگم) واسم مثل سم میمونه، برم خودم رو بدبخت کنم که جناب معلم ورزش - که هرچند رشتش تربیت بدنی هست، ولی خرچسونه! به پاش PHD داره – بم نگه تو واسه خودت دکتر نشو، بیا بدو."
مقصر کسی نیست که یه عده مثل معلم دینی نشستن و دارن واسه بهشت یا جهنم من تعیین تکلیف می کنن. آقا جون من نمی خوام برم تو بهشت شما. نمی خوام بیام پیش شما. من عشقم بهشت خودمه. می خوام بیام بشینم پای زر زدن شماها. اینا رو دارم همینجا میشنوم. من میخوام برم جهنم شما. پیش ادیسون. پیش گالیله. پیش همه ی کسایی که خدمتی به مردم کردن. کسی آوازی خونده و حرف دل مردم رو زده و دلی رو شاد کرده. برم بشینم پای آواز اون.
کسی مقصر نیست که...
کسی مقصر نیست که...
کسی مقصر نیست که اینقدر دلم پره.
مقصر من هستم که چند تار موهام سفید شده.
مقصر من هستم که روز خوش ندارم.
مقصر من هستم که عاشق مردم ام. مقصر من هستم که اینقدر نارو خوردم، از کس و ناکس.
مقصر من هستم که هیچ همدل و همصدایی ندارم.
مقصر من هستم که حتی تو بدترین لحظه ها خنده از لبم نمیفته، ولی کیه که این خنده رو درک کنه.
مقصر من هستم که هرکسی فقط به فکر مسخره بازی خودشه.
و آخر اینکه مثل همیشه مقصر من هستم که تویی که داری اینو میخونی دستت رو از دلت گرفتی و داری میخندی...
امروز بازم مثل همیشه اومدم به دیدن فردی که دیگه واسم داره یه شخصیت خیالی میشه...
دوستی که روزها و ماه ها رو باهاش بودم. جزو تنها کسایی بود که به خاطرش همه ی قرارهای مهم رو کنسل میکردم، فقط واسه یه لحظه دیدنش...
آدمی که به خاطرش چقدر جلو ملت ضایع شده بودم، حتی تو مدرسه جلو مدیر...!
ولی خودش خبر نداشت. خبر نداشت که چقدر دوستش دارم.
خبر نداشت. از دل من خبر نداشت. فکر کنم هنوز هم خبر نداره.
خبر نداره، واسه همین واسش اهمیتی ندارم.
خبر نداره، واسه همین همش من باید درکش کنم.
خبر نداره ...
اما امروز مثل هر روز دوباره اومدم ببینمش.
دیدمش، مثل هر روز. مثل هر روز تو ذهنم با خاطرات کم دیدمش.
مثل هر روز باهاش حرف زدم.
مثل هر روز انگار به خاطرش دیوونه شدم.
ولی انگار باید ترک عادت کنم. ترک عادتی شیرین.
ولی سخته عادت به کسی رو از سر بیرون انداخت.
انگار باید بتونم...
شاید اون هم مثل همه بم بخنده...
حداقل خوشحالم که با این کارها باعث شدم که یه لبخند رو لبش بیاد.
هرجا هست خوش باشه و سرحال.
دیروز که وایساده بودم کنار پنجره و داشتم به شهر و هیاهو و شلوغیش نگاه می کردم، هرکسی که رد می شد اگه با دقت به چهرش نگاه می کردم یه غم و اندوهی رو از توی چشاش می تونستم بخونم. پیر و جوون، پسر و دختر، هیچ فرقی بینشون نبود. یه لحظه زندگی و مفهومش واسم یه سوال شد.
این که اصلا واسه چی به دنیا میایم؟ وقتی اهمیتی نداریم
چرا وقتی یه خورده بزرگتر میشیم و شش هفت سالی از زندگی می گذره میفرستنمون مدرسه تا به اصطلاح درس یاد بگیریم. اما میریم تو جایی درس بخونیم که هرطور آدمی با هرطور شخصیت خانوادگی و با هرطور لحن صحبتی اونجاست. یه بچه که به قول بعضیا روح خداست و از هر نوع آلایشی به دور وقتی تو اون محیط قرار میگیره چه چیزا که تو سرش فرو نمیره و به طرز فکرش نفوذ نمی کنه.
دوازده سال، از بهترین روزهای زندگی رو به انجام کارهای اجباری - که به نظر من هیچ یادگیری توش نیست – رو تو محیط هایی اینچنینی سپری می کنیم و خوشحال از اینکه دیپلم گرفتیم.
باد به قب قب می ندازیم و با دیپلم - که تنیجه دوازده سال هدر رفتن عمر هست – به اینور و اونور میریم. آخر بعد از مدت کوتاهی به این نتیچه میرسیم که دیپلم به درد نمی خوره و تا وقت سربازی نشده بریم دانشگاه.
به جون کندن –البته ، نه بدبختایی مثل ما که با ید با خوندن سطر سطر کتابی مثل دینی و عربی وارد دانشگاه شن – و با کلاس تست رفتن و اینا قبول می شی دانشگاه به ظاهر تهران! چهار سال با خرخونی لیسانس رو می گیری و توهم ورت می داره که لیسانس داری. یه مدت می گردی و می بینی با لیسانس هم ول معطلی.
برو درس بخون واسه فوق لیسانس.به هزار بدبختی و سرکیسه شدن بابای بیچاره فوق لیسانس هم گرفتی و میری دنبال خوشبختی (بهتره بگم بدبختی). می بینی ای بابا، شغل فوق لیسانسایی مثل تو که پارتی ندارن مسافر کشی هست!
دوباره جون بکن درس بخون دکترا بگیر.
آخر که چی بعد از بیست و چهار سال درس خوندن چی شدی؟ یه استاد دانشگاه که باید با احمقایی مثل دوران جوونی خودت سر و کله بزنی.
می شینی فکر می کنی، می بینی الان سی و خورده ای سالته هنوز معنی زندگی رو نفهمیدی. سی سالته هنوز یه مسافرت بدون فکر و ذکر مشغول نرفتی. هنوز یه بار بدون ترس از اینکه فردا چی میشه سر روی بالش نذاشتی. هنوز یه بار وقت نکردی که کاری رو که دلت می خواسته انجام بدی، همش به خودت گفتی : "درس مهمتره، با درس آدم به جایی میرسه!"
بهترین لحظه های عمرت گذشت و کم کم داری پیر میشی.
یه روز که می ری بهشت زهرا یه فاتحه ای برای رفتگان بخونی، از کنار تازه رفتگان که می گذری و به سنگ قبر نگاه می کنی، چه چیزا که نمی بینی. "حداکثر سن این همه مرده ای که دیدم، چهل سال بوده!!"
فردا تو راه برگشت به خونه وقتی تو صف اتوبوس - یا اگه مایه دار تر باشی تو صف تاکسی – روزنامه فروشی رو میبینی، تیتر مهمش اینه "سن سکته در ایران پانزده سال زیر حد جهانی است، یعنی سی و پنج تا 40 سال"
اینم بی خیال میشی و میگی اینا مال ماها نیست.
پنج شش سال، وقتی سر ماه مالی رسیده، خانومت داره پوشک بچه رو عوض می کنه و تو میری سرت رو بزاری رو بالش که یه هو یکی درگوشت میگه:
" هی مرد، چند روز دیگه سر برج می رسه؛ پول اجاره خونه رو آماده کردی؟ پول واسه قبض ها چی؟ خرج خونه؟ خانومت خیلی داره بی پولی میکشه، اون دختر نارنج و ترنج و عشقت رو تو سختی نذار، آخه رنو هم شد ماشین؟ یه ماشین بخر که حداقل یه مسافرت کوچیک با امنیت بشه باش رفت.
هی مرد..."
تو همین فکرایی که میبینی یه دردی پیچید تو بدنت که سر تا پا خیس عرق شده از بس فکر زندگی کردی، درد از کجاست؟ وای ی ی ی چه دردی پیچید تو قفسه سینم... چشمام رو دیگه نمی تونم باز نگه دارم. حتی نمی تونم کمک بخوام...
یه موقع چشم باز می کنی می بینی یه پارچه سفید پیچیدن دورت و مثل چغندر دارن میذارنت تو یه چاله...
این منم؟ این منم؟ یکی به من بگه واقعا این همون فرشاده؟ نه. دارم خواب میبینم. این صدای گریه زنمه. چرا گریه می کنه؟ ...
هیشکی نیست بم بگه ؟
آره اینه معنی زندگیه آدمایی مثل من. البته نه مثل من. من که خیلی بتونم از پس زندگی بر بیام اینه که داستان رو تو همون جای لیسانس نگه دارید...
آره اینه.اینه معنی زندگی من. ما. معنی زندگی همه ی جوونایی مثل من...