نمی دونم چم شده
حوصله خودم هم ندارم
یه بغض تو گلومه که هر چند دقیقه یک بار میترکه.
به فکر تنهاییم نباش، از پس این بغض بر میام
دووم میارم نازنین، نگاه نکن به گریه هام
از یه جهت خوشحالم که دوباره دوستای قدیمی رو میبینم، یه یه جهت ناراحت که یه سری از دوستام رو دیگه نمیبینم.
از یه جهت خوشحالم که جایی رو که واسه من جایی نداره باید ترک کنم، از یه جهت ناراحتم چون دوستام اونجا هستن.
میگن غروب جمعه دلگیره. درست هم هست، ولی انگاری امروز غم انگیز تره.
همش لحظه شماری میکردم که امروز برسه. اما الان گرفته ام.
ولی چاره ای نیست، باید تحمل کرد. به تنهایی باید تحمل کرد.
انگاری همه حس منو دارن. نه کسی تو اینترنت هست، نه کسی جواب تلفن و اس ام اس میده. درست مثل خودم.
انگاری همه مثل من یه هدفون تو گوششونه و در اتاق رو بستن و با خودشون تنها هستن. خودشون و خودشون.
